مؤلف مجهول

183

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

برين را به تربيت قبول نكرد . روزى در خانقاه نشسته بود ، كه درويشى به طريق امتحان از طرف خوارزم آمد و به در خانقاه شيخ رسيد . پيش از آنكه درويش پيش شيخ درآيد ، شيخ را حال آن درويش معلوم شد . شيخ فى الحال بند قبا گره كرد . زبان امتحان « 1 » درويش بند شد ، و راه سلوك او در گره « 2 » افتاد . هفت سال برين بود . تا زمانى كه شيخ از سر تقصير او در نگذشت ، راه سلوك آن درويش نگشود . روز ديگر درويشى به ملازمت شيخ از راه دور آمد به دغدغهء آنكه به شيخ انابت كند . به در خانقاه رسيد ، از درويشان پرسيد كه : شيخ كجاست ؟ خبرش دادند كه : شيخ از پى طهارت رفت . اين درويش ازبس‌كه اشتياق ملازمت داشت از عقب شيخ شد . شيخ « 3 » به علم ولايت دانست كه اين مرد « 4 » از براى ارادت آمده است ، به خود گفت : اول بار به اين طالب خلاف شرع ، در عالم ظاهر چيزى نمودار سازم كه اعتقاد او معلوم شود . آن بود كه نقض وضو كرد ، و به دست آلودهء خود در كاسهء آب طهارت كرد ، به نوعى كه در غسل هر عضوى دست در كاسهء آب مىكرد و غسل مىفرمود و آب مستعمل « 5 » ، در همان كاسه مىريخت . به اين طريق طهارت كرد ، حتى كه پايهاى خود را درون كاسه شست ، و اين شخص متوجه شيخ بود ، « 6 » به خود مىگفت : اين چه نوع شيخ « 7 » است كه طريق طهارت كردن نمىداند ، نماز اين شخص چگونه روا بود ؟ اين بگفت ، مىخواست كه بازگردد . باز به خود گفت : اى فلانى ! اين همه راه محض از براى ملازمت و ارادت آمده ( اى ) . يك‌بار ملاقات كن آنگاه تو مىدانى ، شايد كه از براى امتحان تو كفرى « 8 » مىنموده باشد ، زيراكه شيخ است و شيخان را در امتحان اين نوع كفرها « 9 » مىباشد . ازين ممر ، ابا مكن . اين بگفت و پيش رفت و سلام كرد و جواب سلام شنيد . و شيخ قدس سره دست تر خود را به روى وى افشانيد . قطرهء آبى « 10 » از دست مبارك شيخ به روى وى رسيد . بىهوش شد . در عالم بيهوشى ديد كه قيامت قايم شده است ، و خلق اولين و آخرين جمع آمده‌اند ، و حساب كردار خود مىدهند . از هول و ترس قيامت هركس از پى شفيعى روان است . اين شخص نيز به هر جانب مىدويد كه التجا به شفيعى آورد ، مىبيند كه گروه‌گروه مردم به جانبى مىروند . اين شخص پرسيد كه : اى ياران به كجا مىرويد ؟ گفتند كه : اينجا شخصيست كه مردم را به بهشت ، بىپرسش مىبرد و مى درآرد ، پيش وى مىرويم . اين

--> ( 1 ) - ت : + آن ( 2 ) - ب : در گرداب ( 3 ) - الف : - شيخ ( 4 ) - ب : - مرد ( 5 ) - ب : مغسول ( 6 ) - ب : شيخ شد ( 7 ) - ب : شيخى ( 8 ) - ب : - تو كفرى ( 9 ) - ب : امرها ( 10 ) - ب : - آبى